مجری: آقای زادسر شما فقط 5 دقیقه وقت دارید. از همین الان شروع کنید.
زادسر: اولا که من هیچ سخنرانی کمتر از 3 ساعت نداشتم. همه ش بالای سه ساعت بلکم 5 ساعتم بوده بعضا . من کسی بودم که با گل آقا بحث می کردم و تازه کاریکاتور مرا هم کشید. زادسر جیرفتی الحمدا... ثابت کرده که نافرم با حق کشی مخالفه، من چند سال امام جمعه اسدآباد بودم. توی آن سرما که خدا شاهد است آدم خشک می شد! حرف مرا گوش ندادن، من هم ول کردم رفتم تهران. با هاشمی رفسنجانی هم حتی مصاحبه کردم. من یک سایتی دارم اسمش هست «زادسر دات نت» دات کام نزنید که بالا نمی آید حیران می شوید با این سسرعت اکبیری اینترنت تو کشور ما . از وقتی که این آقای دکتر کهنوجی مدرسه می رفت من نماینده بودم. سالخورده که از من جدا شد، خودش ضرر کرد. من چِم شد؟ دفعه پیش خونه مرا سوخت همی هاشمی رفسنجانی. من گفته بودم اگر هاشمی رئیس یک دبیرستان هم بشود، مرکز تصمیم گیری مملکت می شود همان دبیرستان. من چه می دانستم که دانشگاه آزاد را هم از دست او می گیرند. من گفتم از یک کار خاتمی خوشم آمد که پا لختی رفت توی قبرستان بقیع. الان هر دو قضیه را تکذیب می کنم. هم قضیه دبیرستان را و هم قضیه پا لختی را.
حکایات بایی
مناظره انتخاباتی میان کاندیداهای مجلس
حکایات بایی
بایی گاهی با داد و فریاد به خواب من می آید ، گاهی با ملاطفت و گاه با تیپا . اما دیشب از صدای بالا آمدن ویندوز سون که اخیرا بر لب تاب مبارک نصب نموده متوجه حضورش شدم . نشسته بود بالای سرم و داشت آخرین اخبار کشور را مرور می کرد . خودم را زدم به خواب ، اما او لحاف را گوشه ای زد و گفت ای نوک ، مگر فردا رودبارزمین چاپ نمی شود ؟ گفتم ، بله . گفت خب پس پاشو تا خبرای دست اول را برایت بخوانم که چاپ کنی .لحاف را بر سر کشیدم و گفتم : ای بایی تو را
حکایات بایی
با یک تیپای محکم از جا پریدم، بایی بود. گفت، حکم دادگاه را خواندی؟ گفتم، بایی کاشکی تو زنده می شدی می رفتی دنبال کار و زندگیت، دست از سر من ور می داشتی! کدام حکم؟ کدام دادگاه. یک شب نمی گذاری تا صبح کله مرگم را بگذارم زمین. بایی یک تیپای دیگر زد و گفت، دو تا از وابستگان گروه انحرافی محاکمه شده اند. می دانی جرمشان چه بوده؟ گفتم، بایی لابد اختلاسی مختلاسی چیزی کردن خب! بایی گفت، اختلاس هم کردن، دگه چی؟ گفتم، خب حتما جاسوس بودن؟ بایی گفت، جاسوس
حکایات بایی
بایی وقتی نیمه های شب به خوابم آمد، کاغذی آورده بود که می گفت منشور اخلاقی کاندیداهای اصولگرا است و می گفت خودش نوشته است. گفتم، ای بایی حالا من این را چه کار کنم؟ گفت، بده این کاندیداهای محترم اصولگرا بخوانند تا وجود نازنین و سرشار از معنویات یکدیگر را با کلنگ زبان تخریب نکنند. قباحت دارد.
منشور اخلاقی بایی را گرفتم و خواندم، نوشته بود:
حکایت بایی
دیشب بایی خدا بیامرز به خوابم آمد در حالی که سر تا پا شده بود گل گلنجک!! تلخ تلخ تلخ. گفتم، بایی چرا می لرزی، چرا عصبی هستی؟ چرا ... یکدفعه نعره زد خفه شو! گفتم، تو را خدا بریز بیرون، الان منفجر می شوی! خون جلو چشم هایش را گرفته بود و مدام می گفت، غضنفر... غضنفر... غضنفر، گفتم، بایی جان می خواهی جوک تعریف کنی؟ خب بکن، چرا دیگر داد می زنی. بگو غضنفر چه کار کرد. بایی همچنان غضبناک نعره زد: غضنفر آبادی، غضنفرآبادی. گفتم، نماینده بم، خب
صفحه 1 از 2
حکایات بایی









